<img src="//radar.bayan.ir/bb!b!yaali/rb.gif?nos&refx=aHR0cDovL3lhYWxpLmJsb2cuaXIvcG9zdC83OTEvJUQ4JUFBJUQ4JUI1JUQ5JTg4JURCJThDJUQ4JUIxJURCJThDLTIxNC0lRDglQUYlRDklODQlRDglQTctJUQ4JUE4JUQ4JUIzJUQ5JTg4JUQ4JUIyLSVEQSVBOSVEOSU4Ny0lRDglQjMlRDklODglRDglQjItJUQ4JUFBJUQ5JTg4LSVEQSVBOSVEOCVBNyVEOCVCMSVEOSU4NyVEOCVBNy0lRDglQTglREElQTklRDklODYlRDglQUY=" alt="" border="0">

تاریخ ثبت: 1394/01/07 21:18

تبادل نظر آنلاین

ثبت

داستان ربودن محمد نوری زاد!

داستان ربودن محمد نوری زاد! محمد نوری زاد برای رهایی از وضعیت بوجود آمده به هذیان گویی افتاده است! دستگیری محمد نوری زاد به عنوان یک مجرم سیاسی و حامی فتنه گران هرچند که یک اتفاق معمول و عادی است اما او چنان با آب و تاب این ماجرا را تعریف می کند که در ذهن مخاطب ناخودآگاه فیلم های اکشن هالیوودی تداعی می شود. داستان درگیری ماموران وزارت اطلاعات و ماموران قرارگاه ثارالله بس شنیدنی است ....


به گزارش ماهستیم، اگر تاکنون اخبار مربوط به محمد نوری زاد را دنبال کرده باشید حتما می دانید که او و حلقه دوستان ش [1] از چندماه پیش تصمیم گرفته اند که در مقابل زندان اوین و دفتر مرکزی لاستیک دنا اقدام به برپایی تجمع اعتراضی کنند. در گزارش های قبلی به این مهم اشاره شد که دیر یا زود آتش این قبیل اقدامات نیز فرو خواهد نشست و با عدم استقبال مواجه خواهد شد. اکنون آن پیش بینی محقق شده است. محمد نوری زاد در بخش پایانی گزارش خود تحت عنوان «داستان ربودن نوری زاد» به این مهم اعتراف کرده و اعلام می کند که از این پس من و محمد ملکی به تنهایی مقابل زندان اوین و دفتر مرکزی لاستیک دنا خواهیم ایستاد.

 

اکنون به سراغ داستان ربودن محمد نوری زاد می رویم؛ از آنجا که این گزارش بیشتر به داستان یک فیلم سینمایی اکشن شباهت دارد تا گزارش مستند، پیشنهاد می کنیم که آجیل و تنقلات فراموش نشود! گویا محمد نوری زاد داستان یکی از فیلم های ناتمام خود را در این گزارش آورده است ...

 

گزارش محمد نوری زاد از  ماجرای دستگیری:

صبح می رفتم پیِ دکتر ملکی که با هم برویم جلوی دفتر مرکزی دنا. همین که از خانه بیرون زدم، یک خیابان دورتر، یک اتومبیل 206 نوک مدادی مثل اتومبیل خودم، پیچید جلو. که بیا پایین. من دیگر به این صحنه ها عادت کرده ام. این که شما انتظار داشته باشید فلان مأمور عبوس و قلچماق حکمی از دستگاه قضایی و کارت شناسایی اش را به شما نشان بدهد... سه نفر بودند، سه جوان. یکی از آنها نشست پشت فرمان اتومبیل من. جوان سرتیم تلفنی با «حاجی» در تماس بود. که: سوژه با ماست. النگو هم زده ایم. دستور آمد: النگو نه اما اتومبیل ش را برگردانید و در حوالیِ خانه اش یکجا پارک کنید. برگشتیم سمت خانه. اتومبیل را یکی دو کوچه دور تر ازخانه پارک کردند...

 

همانجا من دیدم یک اتومبیل سفید شاسی بلند با سه چهار جوان هیکل زل زده اند به اتومبیل برادران. مرا هم می دیدند. برایشان دست تکان دادم. دو بار! 206 برادران تا به راه افتاد، صدایی از پشت سر برخاست: 206 بایست. 206 اما به راه افتاده بود و تیز می رفت. سرتیم جوان با حاجی در تماس بود. که: یک شاسی بلند افتاده دنبال ما. چه بکنیم؟ دستور آمد: بی خیال.


راننده گاز داد و دو سه جا به تندی از اتومبیل ها سبقت گرفت اما در یکجا مجبور به کند کردن سرعت شد و همین، شاسی بلند را جلو انداخت. پیچید جلوی 206 و یکی شان که جلو نشسته بود با راکتِ ایست محکم کوبید روی کاپوت جلو. چهار مأمور شاسی بلند با کلت های کشیده و آماده ی شلیک بیرون پریدند و یقه ی راننده ی 206 را گرفتند و بیرونش کشیدند که: چرا هرچی ایست می دیم وای نمی ایستی؟ راننده گفت: ما خودمون مأموریم. طرف گفت: مأمورِ چی؟ یکی از مأموران شاسی بلند آمد و در را گشود و به من گفت: بیا پایین. پیاده شدم. مرا برد و سوار شاسی بلند کرد و در راه دم گوشم گفت: ما از وزارت هستیم!

 

مأموران آمدند و سوار شدند و شاسی بلند به راه افتاد. پس از مدت کوتاهی راننده به آینه نگاه کرد و گفت: 206 دنبالمونه... شاسی بلند سرِچهار راه فرمانیه افتاد به ورود ممنوع. چند تا اتومبیلِ بخت برگشته را تا مرز له کردن پیش برد و نهایتاً پیچید به راست و رفت به سمت اقدسیه. شاسی بلند در این پیچیدن های ناگهانی و ورود ممنوع رفتن ها، به یک موتوری زد و به یک پراید سفید. اما گذشت و رفت. راننده عذاب وجدان داشت. گفت: زدم موتوری را داغون کردم. مأمور کناری به راننده دلداری می داد: برو مهم نیست. شماره ی ما رو یادداشت می کنن شکایت می کنن وزارت هزینه شان را می دهد!

 

شاسی بلند به یک خیابان فرعی پیچید. مأموران شاسی بلند هم با حاجیِ خودشان تماس گرفتند و خبر دادند که یک 206 در تعقیب شان است. و گفتند: اینجور که می گویند بچه های قرارگاه ثارالله هستند چه بکنیم؟ تا دستور بیاید که چه بکنند، شاسی بلند نفیرکشان خیابانهای فرعی را در می نوردید. مأمور کناری من که مرتب راننده را تشویق به رفتن و گاز دادن می کرد، به همکارانش گفت: یه تیر بزنم به لاستیکش؟ یکی از جلویی ها گفت: نه، نمی خواهیم با اینا درگیر بشیم ...!!!

 

از حاجی خبر آمد که یکجا بایستید و با آنها صحبت کنید. تا شاسی بلند زد کنار،  کمی بعد – همچنان که پیش بینی می کردم – قرار گاه ثارالله غلبه پیدا کرد و شکار را از شاسی بلند بیرون کشید و سوار ماشین 206 خود کرد و رفت. وزارت اطلاعات کی باشد که در برابر سپاه قد علم کند؟ بعد از رانندگی نسبتا طولانی مرا به جای نامعلومی بردند.

 

گفتم شاید داستان از این قرار باشد که امروز برادران نمی خواسته اند به موازات اجلاس گازی و حضور جناب پوتین ما جلوی ساختمان مرکزی دنا به اعتراض بایستیم. نیمه شب بعد از یک ساعت و نیم رانندگی، مرا از اتومبیل شان پیاده کردند و گفتند: چشم بندت را بردار. کجا بودیم؟ یک کوچه پایین تر از منزل مان.

 

شنبه های اوین و دوشنبه های دنای من و دکتر ملکی سرجایش هست. حتی اگر کسی نیاید. من و دکتر محمد ملکی این حرکت را دو نفری شروع کردیم و دو نفری نیز ادامه اش می دهیم...


درباره این گزارش چند نکته وجود دارد که به آن می پردازیم.

 

دستگیری و حتی بازداشت محمد نوری زاد چندان دور از انتظار نیست! برای هر فردی که اقداماتی چون محمد نوری زاد در کارنامه داشته باشد دستگیری کمترین اقدام در برخورد قانونی است. لازم به ذکر است که دستگیری متهم با حکم قضائی صورت می گیرد، محمد نوری زاد هرچند که در ابتدای داستان ش به این مهم اشاره می کند اما در بخش پایانی داستان منکر این قضیه می شود!

 

یکی از نکات قابل تامل در داستان محمد نوری زاد علت دستگیری اوست! نوری زاد بدون اشاره به این مهم تنها به سیاه نمایی علیه سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات پرداخت! تنها اشاره ی محمد نوری زاد این دو مورد بود: «بازجو برگه ی در مقابل من قرار داد و از من خواست مشخصات کامل ام را در آن بنویسم» و یا در جایی دیگر می نویسد: «بازجو از من خواست تا اگر شکایتی درباره دستگیری و رفتار ماموران دارم بنویسم که ...».

 

همچنان که گفته شد عدم استقبال از تجمع مقابل زندان اوین و دفتر مرکزی لاستیک دنا [همراهی نوری زاد] علت دیگر روایت این داستان است! محمد نوری زاد با اشاره به این موضوع می نویسد: «شنبه های اوین و دوشنبه های دنا سرجایش هست. حتی اگر کسی نیاید!»./تمام



[1]مهدی خزعلی، نسرین ستوده و نرگس محمدی و محمد ملکی؛ آنها به همراه محمد نوری زاد جنبشی را تحت عنوان لگام راه اندازی کردند که هدف آن توقف حکم اعدام بود.